مجید ترک آبادی

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی
قصه ی عاشقی و شوق وصالی الکی

فرض کردم که توهم عاشق چشمم شدی
همه ی دلخوشیم فرض محالی الکی

پر کشیدیم چه نقاشی زیبایی شد
آسمانی الکی با پرو بالی الکی

درس خواندی؟ چه خبر؟حال شما؟ خوبی که؟
عشق پنهانی من پشت سوالی الکی

"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد"
ما رسیدیم به هم آخر فالی الکی...

#مجید_ترک_آبادی

حسین منزوی

از زیستن بی تو مگو، زیستن این نیست
ور هست به زعم تو، به تعبیر من این نیست
از بویش اگر چشم دلم را نگشاید
یکباره کفن باد به تن، پیرهن این نیست

یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل
گیرم که دل اینست، به دریا زدن این نیست

تو یک تن و من یک تن از این رابطه چیزی
عشق است ولی قصه ی یک جان دو تن این نیست

عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما
خون دل آهوی ختا و ختن این نیست

سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما
بر سر نزند تیشه اگر کوهکن این نیست

یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما
خورشید من -آن یک تنه صد شب شکن- این نیست

زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه چنان ویس
لیلای هراسنده! نه، تمثیل زن این نیست

#حسین_منزوی